حسينقلى خان شقاقى
47
خاطرات ممتحن الدوله ( فارسى )
خواستند . پدرم با هزار نويد عفو مرا روز سيم از حضرت عبد العظيم به مدرسه آورد و به محض ورود پاها به فلكه رفت و شاهزادهء بىمروت با منتهاى غضب امر به چوب زدن نمود . باز بنده آنچه مىتوانستم از فحاشى نسبت به شاهزاده وزير علوم مضايقه نكردم و شاهزاده هم امر به زدن مىنمودند . مرحوم للهباشى اظهار داشتند كه شاهزاده شما اين طفل را در زير چوب خواهيد كشت و آنوقت پدرش شما را آسوده نخواهد گذاشت و به ضد اوامر شاهزاده حكم به فراشان نمود كه مرا باز كنند و به قراول بسپرند و اطاعت گشت . فرار از مدرسه باز همانشب فرار كرده به خانه آمدم و ديگر به مدرسه حاضر نگشتم و چند روز بعد به ييلاق رفتيم و مجددا سر درس وزيرزاده حاضر گشتيم . زحمتى كه مقدمهء رحمت شد در اين سال ييلاق يك بدبختى ديگر براى من روى داد كه در آخر منجر به خوشبختى گرديد . جريان بدين قرار بود كه روزى للهء بنده ناخوش و رنجور گرديد و نتوانست با من تا مكتبخانهء ميرزا مصطفى خان وزيرزاده همراهى نمايد و بنده منتظر وى نگشته كتابهاى خود را برداشته به طرف مكتب عازم گشتم . چون بايستى از وسط تكيّهء محلهء پايين قريهء حصار بو على عبور نمايم و به طرف محلهء بالاى قريه كه محل سكناى مرحوم ميرزا سعيد خان وزير بود بروم ، در وسط تكيّه يكى از فراشان شاهى كه از خود راضى بود جلوگيرى از بنده كرده كه پسر جان به كجا مىروى ؟ و دستى به صورت من كشيد . زخمى كردن فراش پادشاه اين حركت فراش بر من شاق آمد . فورا دست به پس كمر خود برده ، تپانچهء دسته عاج را كشيده به صورت فراش خالى كردم و چهار پاره به صورت فراش نشست و فراشان ديگر مرا احاطه كرده به خانهء آقا حسن خان نايب فراش خانه و از آنجا به خانهء حاجى على خان حاجب الدوله قاتل ميرزا تقى خان اميرنظام بردند . حاجب -